ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

455

معجم البلدان ( فارسى )

دير غادر [ د ر د ] نزديك حلوان عراق در بالاى كوه از آنش بدين نام خواندند كه : گروهى مىپندارند كه بدان هنگام كه بو نواس از عراق بسوى خراسان مىرفت چون بدين دير رسيد در آنجا ترسايى پير و خوشرو و خوش اندام ديد كه بو نواس را به مهمانى خواند و سير كرد و از مهمان نوازى كم نگذاشت پس چون با هم نوشيدند بو نواس او را به تبادل جنسى دعوت كرد پس چون خواست خود را [ 683 ] از بو نواس بر گرفت خائنانه از معامله به مثل خوددارى كرد . پس بو نواس او را كشت و برفت و به همين سبب پس از او هيچ راهبى در آن دير نماند . و دير به صورت كاروانسراى رهگذران حلوان در آمد كه در آنجا بنوشند و بروند . زيرا جايگاهى زيبا و نزهتگاه است . شعر زير در آنجا به خامه‌اى كه آن را خامهء بو نواس مىشمارند چنين نوشته شده است : لم ينصف الرّاهب من نفسه * اذ ينكح النّاس و لا ينكح « 1 » دير غرس [ د ر غ ] با غين نقطه‌دار و سين پايانين و راى بىنقطه در ميان . اين دير نزديك جزيرهء ابن عمر و در سيزده فرسخى آن بر سر كوهى بلند است . و راهبان بسيار در آنند . دير فاخور [ د ر ] در اردن است و آن جايى است كه مىگويند يوحنّاى معمودانى مسيح را غسل تعميد داد . كعب پسر مرّه بهرى و معاد پسر جبل يا جز ايشان ( جز ايشان ؟ ) و اللّه اعلم . دير فأر [ د ر ] ( دير موش ) ديرى است در سرزمين مصر در كرانهء نيل با ساختمانى بلند در كنار دير الكلب ( دير سگ ) زيبا و نزهتگاه و پر درخت و نخلستان . ليكن موش بسيار دارد و از روزگار گذشته بدان شناخته شده است . دير فثيون [ د ر ف ] با فاى تك نقطه آغازين و ث سه نقطه و ياى دو نقطه زير و نون پايانين . ديرى است در « سرّ من راى » ( سامره ) زيبا و خوش هوا و در جايگاهى نيكو كه بعضى نويسندگان دربارهء آن چنين سروده‌اند : يا ربّ دير عمرته زمنا * ثالث قسّيسه و شمّاسه لا أعدم الكأس من يدى رشأ * يزرى على المسك طيب انفاسه كأنّه البدر لاح فى ظلم ال - * - لّيل اذا حلّ بين جلّاسه كأنّ طيب الحياة و اللّهو و ال - * - لّذّات طراّ جمعن فى كأسه فى دير فثيون ليلة الفصح * و اللّيل بهيم ناء بحرّاسه « 2 » دير فطرس و دير بولس [ د ر ف ر د ر ب ل ] بو الفرج گويد : آنها دو دير در بيرون دمشق در بخشهاى بنى حنيفه در ناحيهء غوطه در جايگاهى زيبا و شگفت انگيز و پر درخت و باغها و آبهاى روان است . جرير چنين مىسرايد : لمّا تذكّرت بالدّيرين أرّقنى * صوت الدّجاج و ضرب بالنّواقيس [ 684 ] فقلت للرّكب اذ جدّ الرّحيل بنا * يا بعد يبرين من باب الفراديس « 3 » و نيز جرير در عزاى پسرش چنين مىسرايد : أودى سواده يبدى مقلتى لحم * باز يصرصر فوق المرقب العالى الّا تكن لك بالدّيرين باكية * فربّ باكية بالرّمل معوال قالوا نصيبك من أجر فقلت لهم * كيف القرار و قد فارقت أشبالى « 4 » دير فيق [ د ر ] در بالاى گردنهء « فيق » قرار دارد . « فيق » با فاى تك نقطه مكسور و ياى دو نقطه زير و قاف پايانين ، نام گردنه‌اى است كه به سمت « قور » ( دره‌اى در خاك اردن ) كه از بالاى آن طبريه و درياچهء آن ديده مىشود . اين دير در ميان آن گردنه و درياچه در لبهء كوه متصل به گردنه

--> ( 1 ) . انصاف نداشت اين راهب ، او با ديگران آميزش مىكرد و اجازت نمىداد تا با او آميزش كنند . ( 2 ) . چه بسا ديرى كه من روزگارى آبادش كردم و سومين كس بعد از كشيش و شمّاس بودم . جام مى از دست ما دور نمىشد . بوى آن از بوى مشك برتر بود . آن زيباروى كه ميان اطرافيان مىنشست همچون ماه مىدرخشيد . خوشى و لذات زندگى در جام او فراهم بود . چنين است دير « فثيون » در شب عيد « فصح » كه شب پاسدار ايشان است . ( 3 ) . وقتى به ياد آن دير مىافتم صداى ناقوس و مرغ و خروس آنجا مرا از خواب بازمىدارد . از كاروان كه خيال رفتن داشتند خواهش توقف نمودم . چقدر دور است « يبرين » از « باب الفراديس » . اين دو بيت در چ ع 2 : 705 : 21 و چهارم : 1006 : 8 نيز ديده مىشود . ( 4 ) . سياهى عزاى او اشك مرا سرازير كرد اگر تو در اين دو دير گريه كننده‌اى ندارى چه بسا در شنزار ما كسانى بر تو بگريند . به من مىگويند اجر تو بسيار است من چه اجرى مىخواهم وقتى كه فرزندانم را از دست داده‌ام .